در مقام علمى به جايى رسيد كه حضرت هادى(ع)مسائل حلال و حرام را به او مراجعه مى‏داد.

حضرت عبدالعظيم(ع)سه امام را درك كرد. امام جواد(ع)، امام هادى(ع)و امام عسكرى(ع).

در سال 250 از سامراء به ايران و به بهانه زيارت مزار حضرت رضا(ع)مهاجرت كرد و در شهر رى اقامت كرد. روزها روزه مى‏گرفت و شب‏ها به نماز و تعليم و تعلّم فقه جعفرى مى‏پرداخت و به زيارت قبر حضرت حمزه فرزند موسى بن جعفر(عليهم السلام)مى‏رفت.

به عقيده شيخ صدوق حضرت حمزه(ع)و حضرت عبدالعظيم(ع)در اين محل شهيد شده‏اند.

در سال 252 حضرت در همان مسجدى كه اكنون آستانه مقدسه است، دفن شد.

منبع:[تاريخ چهارده معصوم(عليهم السّلام)، عمادزاده، ص380.]

علامه حلى ره در مورد او بيان مى دارد:عبد العظيم بن عبد الله بن علي بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن أبي طالب عليه السلام أبو الأسقم، له كتاب خطب أمير المؤمنين عليه السلام كان عابدا ورعا، له حكاية تدل على حسن حاله، ذكرناها في كتابنا الكبير. قال محمد بن بابويه إنه كان مرضيا[رجال العلامه‏الحلي، ص130.]

عبدالعظيم حسنى از امام رضا(ع)نقل مى‏كند:خداوند ملكى را موكل گردانيده هر شب آخر شب و شب جمعه از اوّل شب ندا درمى‏دهد آيا درخواست‏كننده‏اى هست تا جوابش را بدهم، آيا توبه‏كننده‏اى هست تا توبه‏اش را بپذيرم. آيا استغفاركننده‏اى هست تا او را ببخشميا طَالِبَ الْخَيرِ أَقْبِلْ وَ يا طَالِبَ الشَّرِّ أَقْصِرْو تا طلوع فجر مردم را مى‏خواند.[من‏لايحضره‏الفقيه، ج1، ص421.]

2. عرضه عقائد برامام هادي (ع)

صدوق در توحيد و اكمال الدّين نقل مى‏كند از عبدالعظيم حسنى(ع)كه خدمت مولايم امام هادى(ع)رسيديم. چون مرا ديد، فرمود:مَرْحَباً بِك يا أَبَا الْقَاسِمِ أَنْتَ وَلِينَا حَقّاًگفتم يابن رسول الله(ص)مى‏خواهم دين خودم را بر شما عرضه كنم. اگر پسنديده باشد، در آن ثابت بمانم تا خدا را ملاقات كنم. فرمود: «بگو» عبدالعظيم تمام عقايدش را گفت و به توحيد و نبوّت و معاد اقرار كرد و امامان را يكى پس از ديگرى نام برد تا رسيد به نام امام هادى(ع). حضرت فرمود:بعد از من پسرم حسن(ع)و بعد از او پسرش مهدى(ع)كه از نظرها پنهان خواهد بود، امام هستندعبدالعظيم(ع)به اين دو امام هم اقرار كرد و گفت:اقرار مى‏كنم دوست آنها، دوست خدا و دشمن آنان دشمن خدا؛ اطاعتشان اطاعت خدا و معصيتشان معصيت خدا است؛ معراج حق است؛ سؤال قبر حق است؛ بهشت و دوزخ حق است؛ صراط حق است؛ ميزان حق است؛ قيامت خواهد آمد و شكى در آن نيست. آنگاه فرائض عمليه را شمرد.

نماز و زكات و صوم و حج و جهاد و امر به معروف و نهى از منكر.

امام هادى(ع)فرمود:يا أَبَا الْقَاسِمِ هَذَا وَ اللَّهِ دِينُ اللَّهِ الَّذِي ارْتَضَاهُ لِعِبَادِهِ فَاثْبُتْ عَلَيهِ ثَبَّتَك اللَّهُ بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الآْخِرَةِ[توحيد صدوق، ص81.]

جالب اين است كه بعدا علماى شيعه بر مبناى همين اقرارات چهارچوب بحث‏هاى اصول عقايد را پى‏ريزى كردند.

3. بعضي از كرامات عبد العظيم حسني(ره)

به روايت نجاشى: حضرت عبدالعظيم(ع)از خليفه عباسى گريخت و در شهر رى در سردابى در خانه مردى از شيعيان در «سكة الموالى» مخفى شد و در آنجا به عبادت خداوند مشغول، روزها روزه و شب‏ها به نماز مى‏ايستاد و پنهان بيرون مى‏آمد تا اين كه اكثر مردم رى او را شناختند.

شخصى از شيعيان، پيامبر(ص)را در خواب ديد كه فرمود در رى از فرزندان مرا از سكة الموالى برخواهند داشت و مدفون خواهند كرد؛ نزد درخت سيب در باغ عبدالجبّار بن عبدالوهّاب. آن شخص به قصد خريد آن مكان پيش صاحب باغ آمد. وقتى صاحب باغ جريان را فهميد، آن درخت و آن باغ را وقف كرد تا سيد و ساير شيعيان در آنجا اموات را دفن نمايند.وقتى خواستند او را غسل دهند در پيراهنش رقعه‏اى يافتند كه نوشته بود: منم ابوالقاسم عبدالعظيم، پسر عبدالله، پسر على، پسر حسن، پسر زيد، پسر امام حسن(ع)، پسر على ابن ابى‏طالب(عليهم السلام)

ابن بابويه و ابن قولويه به سند معتبر روايت كرده‏اند كه مردى از اهل رى به خدمت حضرت امام على النّقى(ع)رفت. حضرت از او پرسيد: كجا بودى؟ عرض كرد: به زيارت امام حسين(ع)رفته بود، حضرت فرمودند: هركس زيارت كند قبر عبدالعظيم(ع)را كه نزد شماست، هر آينه مثل كسى بود كه زيارت امام حسين(ع)كرده باشد.

منبع:[سرزمين كرامت، تأليف آستانه عبدالعظيم(ع)، ص54 و 55.]

مرحوم حضرت آية الله العظمى مرعشى نجفى در دوران طلبگى پس از آنكه مقطعى از درسش را در نجف به پايان مى‏برد به تهران مى‏آيد و مقدمات ازدواج ايشان فراهم مى‏گردد. دخترى معرفى شده و به خواستگارى مى‏روند. پدر دختر شرطى را براى داماد مطرح مى‏كند و آن اينكه: يك جفت گوشواره، 4 عدد النگو، 2 عدد پيراهن، 2 قوّاره چادرى و 2 جفت كفش بايد تهيه كند. گرچه درخواست، چندان سخت نبود ولكن براى ايشان تهيه همين مقدار هم مقدور نبود.

ايشان نااميد از انجام شرط عازم قم مى‏شود امّا قبل از حركت به قصد زيارت عبدالعظيم(ع)در شهر رى توقف مى‏كند و پس از توقفى در صحن، مشكل را با حضرت در ميان مى‏گذارد و با حالى دل شكسته زار زار مى‏گريد و عبايش را روى صورتش مى‏كشد.

چند لحظه بعد كسى دست روى شانه‏اش مى‏گذارد و آرام مى‏گويد آقا بسته‏تان را برداريد تا خداى نكرده كسى نبرد. ايشان ناراحت از اينكه او را از چنين حالى بيرون آورده، نگاه مى‏كند، بسته جلوى پايش افتاده است. ابتدا اعتنايى نمى‏كند، ولى بعد بسته را مى‏گشايد. درون بسته اين اشياء به طور مرتب چيده شده بود: 2 جفت كفش زنانه، 2 قواره چادرى، 2 عدد پيراهن، 4 عدد النگوى طلا و يك جفت گوشواره

منبع:[سرزمين كرامت، تأليف آستانه عبدالعظيم(ع)، ص43 و 44.]

يكى از خدّام مي گويد: در عالم خواب ديدم حضرت عبدالعظيم(ع)رويش را از من برگردانيد و بعد با لحنى قاطع فرمود: سيد محمد صبح به آستانه نيا. وقتى از خواب بيدار شدم آماده رفتن به حرم شدم كه درب خانه به صدا درآمد. خادم توليت حرم بود. گفت آقا متولى‏باشى گفته كليد را از شما بگيرم و بگويم به آستانه نياييد. بى‏اختيار انگار كسى به من گفت عازم مشهد شو و آن وجود را واسطه قرار ده.

آفتاب تازه طلوع كرده بود، با كاروانى همراه عيال و كودكانم عازم شديم. چهل روز در مشهد مقيم بودم. هر شب از حضرت التماس مى‏كردم كه شفاعت كند. در عالم خواب ديدم وارد حرم حضرت عبدالعظيم(ع)شدم و آقا با تبسمى فرمود: آقا سيد محمد حركت كن به سمت آستانه.

اقامت طولانى توشه سفر را به پايان برده بود. به راه افتادم تا شايد همشهرى و آشنايى بيابم و قرض كنم. در اين هنگام يكى از كسبه بازار سرشور مرا صدا زد و نامم را پرسيد و محل سكونتم را.

مرا به داخل مغازه برد و بدون مقدمه 50 تومان دودستى در مقابل من قرار داد. بعد از خوددارى من، گفت اين پول از آن توست. ديشب آقا على بن موسى الرّضا(عليهما السّلام)امر فرمود، بلاعوض به شما بپردازم تا به وطن برگردى. روز سوم كه به شهر رى رسيده بودم، خادم متولى‏باشى خبر داد كه خود متولى‏باشى مى‏آيد. بعد از ورود، به من گفت: آقا سيد محمد مبادا از من دلگير شده باشى. آن پيك من به دستور مستقيم حضرت بود و حالا هم به دستورايشان آمده‏ام تا كليد را تحويل دهم.

پرونده قبل و ماجرا را بررسى كردم. به نكته اصلى پى بردم. آن روز عصر (جمعه) براى تجديد وضو از حرم به منزل رفتم، درب خانه باز بود و من سرزده داخل شدم. خاله‏ام در حياط مشغول رخت‏شويى بود كه چشمم به سينه خاله‏ام افتاد و همه آنچه بر سرم آمده بود، به خاطر همان نگاه بود.[سرزمين كرامت، ص65 و 66.]